در خانه‌ی جلاد، از طناب سخن نمی‌گویند

فاشیسم به‌مثابه ساختار مناسبات: ایدئولوژی آلمانی و مکتب فرانکفورت بر اساس «آزمایش‌های گروهی

نوشته از ناصر برین در کانال کمیته‌ی فعالین کارگری سوسیالیستی

https://t.me/kkfsf/42528

فاشیسم را اگر صرفاً به‌عنوان یک دوره‌ی تاریخی محدود به آلمان نازی بفهمیم، همان خطای نظری را تکرار کرده‌ایم که خودِ سازوکارهای ایدئولوژیک از آن تغذیه می‌کنند: تبدیل یک رابطه‌ی اجتماعی به یک حادثه‌ی گذشته۰ در سنت مکتب فرانکفورت، به‌ویژه در کارهای تجربی مؤسسه‌ی پژوهش اجتماعی در دههٔ ۱۹۵۰ (به‌سرپرستی فریدریش پولاک)، این مسئله به‌طور مستقیم بررسی شد که چگونه «افکار عمومی» در آلمان پس از جنگ، حامل نوعی تداوم مناسباتی با گذشته‌ی فاشیستی است، حتی در شرایطی که رژیم سیاسی تغییر کرده است۰ در گزارش «آزمایش‌های گروهی» (Gruppenexperiment, 1955) در آلمان غربی نشان داده می‌شود که مکتب فرانکفورت، برخلاف ادعای منتقدانش، یکی از معدود سنت‌های مارکسیستی بود که فاشیسم را هم‌زمان در سطح نظری و تجربی تحلیل کرد۰ داده‌های این پروژه روشن می‌کنند که مواجهه با مسئولیت نازیسم نه بیان فردیت، بلکه صورت‌بندی‌های از پیش‌ساخته‌ی دفاع روانی و اجتماعی است۰

در سال‌های اخیر در آلمان، این گزاره رایج شده است که بخش بزرگی از جامعه به‌دلیل سنگینی حافظه‌ی هولوکاست، توان نقد نسل‌کشی جاری را که اسرائیل در غزه پیش می‌برد مورد انتقاد قرار دهد۰ ترومایی که ظاهراً به همان اندازه ــ یا شاید حتی بیش از آن ــ بر دوش عاملان آن سنگینی می‌کند تا بر دوش قربانیانش۰ استدلال کمابیش چنین است: شهروند معمولیِ آلمان که حسن نیت دارد، درست به سبب احساس گناهی که نسبت به جنایت‌های گذشته‌ی آلمان دارد، نسل‌کشی در غزه را به رسمیت نمی‌شناسد۰ (حتی همین شناساییِ ادعایی نیز گزینشی است و بخش بزرگی از قربانیان فاشیسم، از جمله کمونیست‌ها، همجنس‌گرایان، کسانی که «ضد اجتماعی» نامیده می‌شدند، سینتی‌ها و روماها، و افراد دارای معلولیت را نادیده می‌گیرد.) از این‌رو، خودداری از انتقاد از خون‌ریزی‌ای که دولت اسرائیل به راه انداخته است، در واقع به‌عنوان نشانه‌ای از حافظه‌ی سیاسی تلقی می‌شود؛ امری که نشان می‌دهد ایدئولوژی چگونه اغلب از خلال مجموعه‌ای از وارونه‌سازی‌ها عمل می‌کند۰ در اینجا احساس گناه به نوعی حائل در برابر بحث و به توجیهی برای نپرداختن به اکنون تبدیل می‌شود۰ چنان‌که تئودور و. آدورنو زمانی نوشت: «در خانه‌ی جلاد، از طناب سخن نمی‌گویند۰»

در سطح سیاسی، این منطق به‌وضوح در گفتمان حزب نوفاشیستی «آلترناتیو برای آلمان

AFD»

ــ [بیورن هوکه – Björn Höcke]

ظاهر می‌شود؛ جایی که با طرح «احساس گناهی است که کشور را فلج کرده

است» دقیقاً تلاش می‌کنند سیاست حافظه را به مسأله‌ای عاطفی-ملی تقلیل دهند۰ اینجا مسأله حذف گذشته نیست، بلکه بازتعریف آن به‌عنوان بار روانی است۰ از محافل لیبرال، تا جریان موسوم به آنتی‌دویچه و نیز تا راست افراطی، تشخیص مشترک چنین است: احساس گناه نسبت به جنایت‌های نازیسم در سراسر آلمان گسترده است و باری بر دوش مردم این کشور به شمار می‌آید. «گناه» نه به‌عنوان مسئولیت تاریخی، بلکه به‌عنوان اختلال اجتماعی تصویر می‌شود۰

آدورنو در تحلیل خود نشان می‌دهد که سازوکارهایی مانند انکار، جابه‌جایی مسئولیت و وارونگی جایگاه قربانی و عامل، نه ویژگی‌های فردی، بلکه شکل‌های تثبیت‌شده‌ی سازمان اجتماعی آگاهی‌اند. مسأله فقط ندانستن نیست، بلکه شیوه‌ی سازمان‌دهی دانستن است. در این سطح، حقیقت نه بیرون از ایدئولوژی، بلکه درون آن عمل می‌کند و در لحظه‌ای خاص به ابزار بازتولید آن تبدیل می‌شود۰

در همین نقطه است که یکی از گزاره‌های رادیکال آدورنو «پرداختن به گذشته (۱۹۶۳)

، (Aufarbeitung der Vergangenheit)

اهمیت پیدا می‌کند: حقیقت می‌تواند به ایدئولوژی تبدیل شود، گذشته نه به‌عنوان چیزی سپری‌شده، بلکه به‌عنوان امکان باقی می‌ماند. جمله‌ی او که ناسیونال‌سوسیالیسم هنوز زنده است، دقیقاً به این معنا اشاره دارد که بقای آن نه در سطح نهاد رسمی، بلکه در سطح «آمادگی اجتماعی برای امر غیرقابل تصور» رخ می‌دهد. کارکردی معکوسی که به ابزار رفع مسئولیت بدل می‌شوند. در این سطح، باید به روان‌اجتماع تاریخی ورود کرد۰

در سطح روش‌شناسی نیز همین منطق در

Gruppenexperiment

دیده می‌شود۰ آدورنو و همکارانش به جای پرسشنامه‌ی استاندارد و نظرسنجی کمی کلاسیک، از مدل‌های گروهی و تحریک‌شده استفاده کردند، چون معتقد بودند «افکار عمومی» به‌تنهایی یک داده‌ی خام نیست، بلکه محصول روابط اجتماعی و صنعت فرهنگ است. اینجاست که یک چرخش مهم رخ می‌دهد: سوژه دیگر حامل رأی نیست، بلکه محصول رابطه‌ی اجتماعی است۰

این صورت‌بندی بدون زمینه‌ی مارکسی قابل فهم نیست. در ایدئولوژیآلمانی، مارکس و انگلس تصریح می‌کنند که ایده‌های مسلط هر دوره، چیزی جز بیان روابط مادی مسلط نیستند.

اما نکته‌ی مهم‌تر در این گزاره، جنبه‌ی پیش‌بینی آن است: اگر روابط تولید تغییر نکنند، تغییر در سطح آگاهی صرفاً تغییر شکل خواهد بود، نه گسست.
از اینجا، نظریه‌ی فرانکفورت یک چرخش انجام می‌دهد: بحران به معنای برهم خوردن قوانین و مناسبات دوگانه‌ی متضاد سرمایه بر کار و در چارچوب اقتصادی آن نیست، بلکه در سطح فرهنگ و روان تثبیت می‌شود. فاشیسم در این معنا انحراف از سرمایه‌داری نیست، بلکه یکی از اشکال ممکن سازمان‌دهی آن در بحران است.

در این‌جا، نقش پولاک (Pollock) تعیین‌کننده می‌شود. در تحلیل «سرمایه‌داری دولتی-۱۹۴۱»، او نشان می‌دهد که سرمایه‌داری در شرایط بحران الزاماً فرو نمی‌پاشد، بلکه به سمت مدیریت متمرکز و سیاسی اقتصاد حرکت می‌کند. در این شکل، بازار آزاد تضعیف می‌شود، اما منطق سلطه سرمایه بر کار حفظ می‌گردد. کنترل اجتماعی نه کاهش، بلکه بازتولید می‌شود؛ از طریق بوروکراسی، هماهنگی نهادی و ادغام سیاست و اقتصاد. نتیجه روشن است: حتی در دموکراسی، اشکال اقتدارگرایانه می‌توانند درون ساختار اقتصادی فعال بمانند.

با این حال، یک نقطه‌ی تعیین‌کننده در این بحث نباید مغفول بماند: امکان مقاومت. اگر سلطه فقط مناسبات باشد، سیاست ناممکن می‌شود. اما اگر سلطه درون تضادهای مادی عمل کند، همان‌جا امکان نفی نیز شکل می‌گیرد. اینجاست که مسأله‌ی سوژه‌ی طبقاتی بازمی‌گردد، نه به‌عنوان تضمین تاریخی انقلاب، بلکه به‌عنوان لحظه‌ی واقعی امتناع درون مناسبات تولید. آنچه در برخی خوانش‌های فرانکفورتی مغفول است، نه وجود این سوژه، بلکه جایگاه تضمین‌شده‌ی آن است.

در سطح اجتماعی امروز آلمان، راست افراطی (از جمله AfD) بیرون از سیستم تولید نمی‌شود؛ درون بحران آن شکل می‌گیرد: بحران نمایندگی، فرسایش اعتماد نهادی و نارضایتی‌های طبقاتی که در قالب زبان هویت بازترجمه می‌شوند. اینجا یک باریک‌بینی مهم باید حفظ شود: این هم‌پوشانی به معنای همسان‌انگاری نهادهای دموکراتیک با فاشیسم نیست، بلکه به معنای فهم پیوندهای درونی میان بحران سرمایه‌داری و اشکال جدید اقتدارگرایی است.

در نهایت، اگر این خطوط نظری را جمع کنیم، فاشیسم نه استثنا، بلکه امکان درونی مدرنیته سرمایه‌دارانه است؛ امکانی که زمانی فعال می‌شود که تناقضات ساختاری به‌جای حل شدن، به سطح سوژه، فرهنگ و سیاست منتقل شوند. آلمان در این میان نه استثنا، بلکه نمونه‌ی فشرده‌ی این منطق است: جایی که شکست یک رژیم سیاسی، پایان منطق اجتماعی آن نیست.

در این معنا، نقد فاشیسم بدون نقد سرمایه‌داری ناقص است، و نقد سرمایه‌داری بدون فهم اشکال تاریخی فاشیسم، کور خواهد بود. مسأله فقط فهم گذشته نیست، بلکه فهم استمرار آن در اکنون است.

«ناسیونال‌سوسیالیسم هنوز زنده است، و تا امروز نمی‌دانیم آیا تنها به‌صورت شبحِ چیزی به حیات خود ادامه می‌دهد که آن‌چنان هولناک بود که حتی با مرگ خود نیز نمرد، یا آن‌که اساساً هرگز از میان نرفت؛ آیا آمادگی برای ارتکاب امور وصف‌ناپذیر همچنان در انسان‌ها باقی مانده است، همان‌گونه که در شرایطی که آنان را در بند نگه می‌دارد نیز پابرجاست.»
این جمله‌ی آدورنو، که در دهه‌ی ۱۹۶۰ نوشته شد، هرگز تا این اندازه موضوعیت نداشته است. از نگاه او، کسانی که از نامیدن آنچه امروز با آن روبه‌رو هستیم به‌عنوان «فاشیسم» سر باز می‌زنند، در هراسی که می‌کوشند انکارش کنند، .شریک هستند